این اولین باریه که روز پنجشنبه ، اضافه کاری، اومدم شرکت. اونم به خاطر اینکه هفته دیگه داریم تشریف می بریم مسافرت و باید میومدم کارهامو انجام می دادم تا از برنامه عقب نیفتم.
صبح که اومدم دو تا از همکارام (دو تا از آقایون ) بودن. ولی از ساعت 2 به این طرف تنهای تنهام. هیچ کس نیست جز بچه های کارگاه پایین که من اصلا نمی بینمشون و نگهبانی .
سالن مهندسی نیمه تاریکه. چون فقط چراغ های ردیف بالای سر خودمو روشن کردم و بیرون هم هوا ابریه. گاهی هم رعد و برق می زنه و رگبار می باره . ولی زود بند میاد .
از صبح مشغول یه سری کارهای خیلی دقیق و پیچیده بودم که تمرکز زیادی لازم داشت. فرصت نکردم سر بخارونم تا همین الان.
الانم که اومدم این چیزا رو بنویسم ، کارم تقریبا تموم شده و گفتم یه استراحتی به خودم بدم.
وای نمی دونین چه سکوت دلچسبیه ! چه آرامشیه !
نمی دونین با چه سرعت عملی کارهامو انجام دادم. با کمترین خطا.
کاملا مطمئن شدم که من از اون دسته آدم هایی هستم که اگه کسی براشون تعیین تکلیف نکنه و بالا سرشون واینسه ، بهتر کارمو انجام می دم.
خداییش امروز با اینکه هیچ کس نبود که ببینه من کار می کنم یا نه ، چکم کنه و از این حرفا ، راندمان کاریم بیشر از روزای دیگه بود.
از بچگی هم همینطور بودم. وقتی درس می خوندم. مامانم خیلی خوب روحیه منو می شناخت ، در کل دوران تحصیلم مامان یکبارهم به من نگفت مثلا "برو سر درست ! " یا "درستو خوندی ؟" خودم کارم درست انجام می دادم و تازشم همیشه شاگرد ممتاز بودم !!!
(این الان پز بود من دادم !!!!)
حالا هی من هرچی به این مخمل می گم سر زبان خوندن هی چپ نرو ، راست بیا بگو :"زبان خوندی ؟" یا "بشین زبان بخون !" به گوشش نمی ره که نمی ره !
در زمینه آموزش و پرورش اینجانب ایشون شدن فرشته نگهبان !!! نه بهتره بگم دربون جهنم !
انقدر پاپی من می شه که منم کلا قاطی می کنم ولج می کنم و می گم :"اصلا نمی خوام بخونم !"
ولی فکر کنم هم اخلاق من بچه گانه است و هم کار اون غیر منطقی !
خلاصه ، اینارو گفتم که بدونیند جینا خانم خوب وجدان کاری ایی داره ! هیچ کسم اگه نباشه که ازش کارشو تحویل بگیره ، خودش عین دخترای گل می شینه همه رو انجام می ده !
چقدر واسه خودم هندونه قاچ کردم خدایی !!!!